الشيخ حسين المظاهري
398
جهاد با نفس (فارسى)
مثل اين كه ديگر نمىتواند اين اوضاع را ببيند . از آن خطبهاش - وقتى كه زنها به ديدن زهرا ( س ) آمده بودند - معلوم مىشود كه چرا از خدا طلب مرگ مىكرده . مىفرمود : زنها ، نمىدانيد شوهرهايتان چه كردند ، مردهاى شما وضعى را جلو آوردند مثل شترى كه آبستن است و به همين زودىها مىزايد ، شيرش براى ديگران جز زهر چيز ديگرى نيست . مثل اين كه قضيه سنى و شيعه را مىديد ، مثل اين كه قضيه حر را مىديد ، يقيناً مىديد مثل اين كه قضيه كربلا را مىديد ، مثل اين كه قضيهء بنىاميه و بنىعباس را مىديد ، مثل اين كه ركود اسلام را مىديد . اين اوضاع زهرا ( س ) را خيلى ناراحت كرده بود تا اينكه مثل فردا شبى زهراى مرضيه از دنيا رفت . ظاهراً اين طور كه از تاريخ فهميده مىشود عصر بود كه زهراى مرضيه ( س ) شهيد شده ؛ آقا امام حسن ( ع ) و امام حسين ( ع ) آمدند ، وارد اطاق شدند ، به روى جنازهء مادر افتادند ، گريه كردند . فضهء خادمه مىگويد : يك وقت متوجه شدم كه حسين ( ع ) پايين پاى مادر رفته و دارد صورتش را به كف پاى مادر مىمالد . امام حسن ( ع ) روى سينه افتاده بود به آنها گفتم عزيزان من برويد پدرتان را خبر كنيد آنها به مسجد رفتند آقا اميرالمؤمنين ( ع ) خبر دادند . نوشتهاند مولا اميرالمؤمنين ( ع ) با آن شجاعتش تا رسيدن به در